رضا قليخان هدايت
1718
مجمع الفصحاء ( فارسي )
364 گرگانى گركانى نامش اوحد الدّين و از فصحاى ايام پيشين است در وادى فصاحت بريد است و در عالم ملاحت وحيد صاحب طبعى شيرين و طرزى نمكين بوده اين چند شعر از او نوشته مىشود : بتى كه رونق مه بود روى رخشانش * ز پسته تنگ شكر ريخت لعل خندانش شكست رونق ياقوت و آب لؤلؤ برد * رواج رستهء بازار در و مرجانش صبا به طبلهء عطار ازآنجهت ماند * كه مايه داد از آن زلف عنبرافشانش به گرد آن لب چون نوش خط او خضريست * نشسته بر طرف جوى آب حيوانش ميان آن رخ و خورشيد فرق نتوان كرد * چو سر برآرد از مشرق گريبانش دلم به درد گرفتار گشت در غم او * مگر كند شه عالم به لطف درمانش خدايگان ملوك جهان مظفر دين * كه بر ملوك جهان نافذ است فرمانش در آسياى سپهر و تنور گرم اثير * زمانه مىبرد از قرص مهر و مه نانش ز خيل انجم اگر چرخ لشكرى سازد * بود هرآينه خود آفتاب سلطانش جهان اگر ز عناصر كهن شود سازند * ز چار گوشهء تخت تو چاراركانش ز بحر تيغ تو برخاست موجهاى هلاك * وليك هم سوى اعدا رسيد طوفانش كسى كه كسوت شعرش چنين بود شايد * كه جز ثناى تو باشد طراز ديوانش كسى كه نظم معانى چنين تواند كرد * دريغ باشد ازين بارگاه حرمانش هميشه تا كه زند خنده هر شبى گردون * چو زنگىيى و كواكب سپيد دندانش مباد يكنفس اين ملك و پادشاهى را * خود از تو تا به قيامت زوال و نقصانش و له ايضا گل را نگر به حلهء ديبا برآمده * سرو سهى به جلوهء زيبا برآمده بستان ز نفخهء گل سورى چو طبلهايست * از وى نسيم عنبر سارا برآمده از حلق عندليب و ز منقار فاخته * آواز چنگ و زمزمهء نابرآمده